اندوه پرست
كاش چون پائيز بودم....كاش چوت پائيز بودم
كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگهاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
آفتاب ديدگانم سرد مي شد
آسمان سينه ام پر درد مي شد
ناگهان طوفان اندوهي بجانم چنگ مي زد
اشكهايم، همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
ده....چه زيبا بود اگر پائيز بودم
وحشي و پر شور و رنگ اميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند...شعري آسماني
در كنارم قلب عاشق شعله مي زد
در شرار آتش دردي نهاني
تغمه ي من...
همچو آواي نسيم پرشكسته
عطر غم مي ريخت بر دلهاي خسته
پيش رويم...
چهره ي تلخ زمستان جواني
پشت سر...
منزلگه اندوه و درد و بد گماني
كاش چون پائيز بودم...كاش چون پائيز بودم
پرنده مردني است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغ هاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به مهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنيست
تورا من چشم درراهم
تورا من چشم در راهم
شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ تلاجن، سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم
ترا من چشم در راهم
شباهنگام. در آندم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفربه پاي سرو كوهي دام
گرم ياداوري يا نه؛ من از يادت نمي كتهم
تورا من چشم در راهم
خسته
از بيم و اميد عشق رنجورم
آرامش جاودانه مي خواهم
بر حسرت دل دگر نيفزايم
آسايش بي كرانه مي خواهم
پا بر سر دل نهاده مي گويم
بگذشتن از آن ستيره جو خوشتر
يك بوسه زجام زهر بگرفتن
از بوسه ي آتشين او خوشتر
پنداشت اگر شبي به سرمستي
در بستر عشق او سحر كردم
شبهاي دگر كه رفته از عمرم
در دامن ديگران به سر كردم
ديگر نكنم زروي ناداني
قرباني عشق او غرورم را
شايد كه چو بگذرم از او يابم
آن گمشده شادي و سرورم را
آنكس كه مرا نشاط و مستي داد
آنكس كه مرا اميد و شادي بود
هر جا كه نشست بي تامل گفت؛
( او يك زن ساده لوح عادي بود )
مي سوزم از اين دو روئي و نيرنگ
يكرنگي كودكانه مي خواهم
اي مرگ از آن لبان خاموشت
يك بوسه ي جاودانه مي خواهم
رو، پيش زني ببر غرورت را
كو عشق تو را به هيچ نشمارد
آن پيكر داغ و دردمندت را
با مهر بروي سينه نفشارد
عشقي كه تو را نثار ره كردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
شورنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه ي آن دو چشم رؤيائي
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو دربدر نمي گردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم
در ظلمت آن اتاقك خاموش
بيچاره و منتظر نمي مانم
هر لحظه نظر به در نمي دوزم
وان آه نهان به لب نمي رانم
اي زن كه دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو، مجو، هرگز
او معني عشق را نمي داند
راز دل خود به اومگو، هرگز
عصيان
به لب هايم مزن قفل خموشي
كه در دل قصه اي ناگفته دارم
زپايم باز كن بند گران را
كزين سودا دلي آشفته دارم
بيا اي مرد، اي موجود خودخواه
بيا بگشاي درهاي قفس را
اگر عمري به زندانم كشيدي
رها كن ديگرم اين يك نفس را
منم آن مرغ، آن مرغي كه ديريست
به سر انديشه ي پرواز دارم
سرودم ناله شد در سينه ي تنگ
به حسرت ها سر آمد روزگارم
به لب هايم مزن قفل خموشي
كه من بايد بگويم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنين آتش آواز خود را
بيا بگشاي در تا پر گشايم
به سوي آسمان روشن شعر
اگر بگزاريم پرواز كردن
گلي خواهم شدن در گلشن شعر
لبم با بوسه ي شيرينش از تو
تنم با بوي عطرآگينش از تو
نگاهم با شررهاي نهانش
دلم با ناله ي خونينش از تو
ولي اي مرد، اي موجود خودخواه
مگو ننگ است شعر تو ننگ است
بر آن شوريده حالان هيچ داني
فضاي اين قفس تنگ است تنگ است
مگو شعر تو سرتاپا گنه بود
از اين ننگ و گنه پيمانه اي ده
بهشت و حور و آب كوثر از تو
مرا در قعر دوزخ خانه اي ده
كتابي، خلوتي، شعري، سكوتي
مرا مستي و سكر زندگاني است
چه غم گر در بهشتي ره ندارم
كه در قلبم بهشتي جاوداني است
شبانگاهان كه مه مي رقصد آرام
ميان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابي من مست هوسها
تو مهتاب را گيرم در آغوش
نسيم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشيدم به خورشيد
در آن زندان كه زندانبان تو بودي
شبي بنيادم از يك بوسه لرزيد
بدور افكن حديث نام، اي مرد
كه ننگم لذتي مستانه داده
مرا مي بخشد آن پرودگاري
كه شاعر را، دلي ديوانه داده
بيا بگشاي در تا پر گشايم
بسوي آسمان روشن شعر
اگر بگزاريم پرواز كردن
گلي خواهم شدن در گلشن شعر
شراب و خون
نيست ياري تا بگويم راز خويش
ناله پنهان كرده ا م در ساز خويش
چنگ اندوهم، خدا را زخمه اي
زخمه اي تا بركشم آواز خويش
بر لبانم قفل خاموشي زدن
با كليدي آشنا بازش كنيد
كودك دل رنجه ي دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش كنيد
پر كن اين پيمانه را اي هم قفس
پر كن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور مي
باز گويم قصه ي افسون او
رنگ چشمش را چه مي پرس زمن
رنگ چشمش كي مرا پا بند كرد
آتشي كز ديدگانش سر كشيد
اين دل ديوانه را در بند كرد
از لبانش كي نشان دارم به جان
جز شرار بوسه هاي دلنشين
من چه مي دانم سرانگشتانش چه كرد
در ميان خرمن گيسوي من
آنقد دانم كه اين آشفتگي
زان سبب افتاده اندر موي من
آتشي شد بر دل و جانم گرفت
رهزن شد راه ايمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون زپا افتادم آسانم گرفت
در شبي چون چهره ي بختم سياه
ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت
برسرم باريد باران گناه
مستيم از سر پريد، اي هم نفس
بار ديگر پر كن اين پيمانه را
خون بده، خون دل آن خودپرست
تا به پايان آرم اين افسانه را
هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد، بيگانه اي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مي نهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه مي پرسد كه اندوهت زچيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بي سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مي نالد به نزد ديگران
كو دگر آن دختر ديروز نيست
آه، آن خندان لب شاداب من
اين زن افسرده ي مرموز نيست
گاه مي كوشد كه با جادوي عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
زين حسار راز بيرونم كند
گاه مي گويد كه: كو، آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونكار تو؟
ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده مي دوزم بر او
بي صدا نالم كه: اينست آنچه هست
خود نمي دانم كه اندوهم زچيست
زير لب گويم؛ چه خوش رفتم زدست
همزباني نيست تا برگويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بي گمان هرگز كسي چون من نكرد
خويشتن را مايه ي آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
الفتم با حلقه ي زنجير نيست
آه، اينست آنچه مي جستي به شوق
راز من، راز زني ديوانه خو
راز موجودي كه در فكرش نبود
ذره اي سوداي نام و آبرو
راز موجودي كه ديگر، هيچ نيست
جز وجوي نفرت آور بهر تو
آه، اينست آنچه رنجم مي دهد
ورنه، كي ترسم زخشم و قهر تو
در فروبند
در فروبند كه با من ديگر
رقبتي نيست به ديدار كسي
فكر كان خانه چه وقت آبادان
بود بازيچه ي دست هوسي
هوسي آمد و خشتي بنهاد
طعنه اي ليك به بي ساماني
ديدمش، راه از او جستم و گفت
بعد ازاين شب و اين ويراني
گفتم : آن وعده كه با لعل لبت ؟
گفت : تصوير سرابي بود آن
گفتم : آن پيكر ديوار بلند
گفت : اشارت زخرابي بود
گفتم : آن نقطه كه اندوخته دود
گفت : آتش زده ي سوخته ايست
استخوان بندي بام و در او
مرگ را لذت اندوخته ايست
گفتمش : خنده نبندد پس از اين
آفتابي، نه چراغي با من
گفت : آن به كه بپوشي از شرم
چهره ي خويش به دست دامن
دست غمناكان – گفتم – اما
از پس در به زمين مي سايد
خنده آور لبش – گفت : وليك
هولي استاده به ره مي پايد
گريز و درد
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده است
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم، كه داغ بوسه ي پر حسرت تو را
با اشك هاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده ي خموشي و ظلمت، چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يك بار راز ما
رفتم، كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم، كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم زكشمكش و جنگ و زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله ي آتش زمن مگير
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس خسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر از خويش
در ذامن سكوت تلخي گريستم
نالان زكرده ها و پشيمان زگفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه ي خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ويرانه ي خويش
ميبرم، تا كه در آن نقطه ي دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه ي عشق
زين همه خواهش بي جا و تباه
مي برم تا زه تو دورش سازم
زتو، اي جلوه ي اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لرزد، مي رقصد اشك
آه، بگزار كه بگريزم من
از تو، اي چشمه ي جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه ي شاي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله ي آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم، خنده به لب،خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
تو دوري، از برم دل در برم نيست هواي ديگري اندر سرم نيست
به جان دلبرم كز هر دو عالم تمناي دگر جز دلبرم نيست
*
بي تو سر در گريبانم شب و روز سرشك از ديده بارانم شب و روز
نه تب درم نه جايم مي كند درد همي دانم كه نالانم شب و روز
چو فردا داد خواهان داد خواهند برارم من دو صد فرياد از اين دل
پريشان خاطران رفتند در خاك مرا از خاك ايشان آفريدند
*
دو زلفانت بود تار ربابم چه مي خواهي از اين حال خرابم
تو كه وا من سر ياري نداري چرا هر نيمه شب آيي به خوابم
من آن آواره ى بي خان و مانم من آن محنت نصيب سخت جانم
من آن سرگشته ،خارم در بيايان كه هر بادي وزد پيشش دوانم
به بالينم حبيبي يا طبيبي از اين دو گر يكي بودي چه بودي
*
نسيمي كز بن آن كاكل آيد مرا خوش تر ز بوي سنبل آيد
چو شب گيرم خيالش را در آغوش سحر از بسترم بوي گل ايد
تو كه نوشم نيي، نيشم چرايي تو كه يارم نيي، پيشم چرايي
تو كه مرهم نيي ريش دلم را نمك پاش دل ريشم چرايي
به بيد و سنبل و گل دل مبنديد به راه آب جهانش، گل مبنديد
نباشد پنج روزي بازار گيتي بدين پنج روز هرگز دل مبنديد
شب تاريك و سنگستان و من مست قدح از دست من افتاد و نشكست
نگه دارنده اش نيكو نگه داشت وگرنه صد قدح نفتاده بشكست
گل زرد و گل زرد و گل زرد بيا با هم بناليم از سر درد
عنان تا در كف نامردمان است ستم بر مرد خواهد كرد نامرد
كنار چشمه اي بوديم در خواب تو با جامي ربودي ماه از آب
چو نوشيدم از آن آب گوارا تو نيلوفر شدي من اشك مهتاب
دلم مست و دلم مست و دلم مست پريشان با خيالت دست در دست
گره از گيسوانت دانه دانه گشوده يك به يك در كار خود بست
*
سفر كردم كه يارم بي وفا بيد خودش با ما دلش از ما جدا بيد ندونستم به هر كوه و در و دشت خيالش سايه از دنبال ما بيد
كار ما جز فكر مردن نيست دور از يار ما
وه كه يار ما ندارد هيچ فكر كار ما
روي در ديوار غم شبها به سر بردن، چه سود
گر نه آن مه برزند يك شب سر از ديوار ما
چند خود را پيش ما قيمت نهي اي پارسا
خود فروشي را رواجي نيست در بازار ما
مي كند پاك از سرشك سرخ از روي ما رقيب
از حسد ديدن نيارد رنگ بر رخسار ما
گر چه شد سر حلقه، اهل معرفت را شيخ شهر
سر نمي آرد برون، از حلقه ى زنار ما
گوش كن گو طره ي دستار خود زاهد كه شد
درد پالي حريفان، گوشه ى دستار ما
گفتم از بوي تو شد باد صبا عطار گفت
جامي از انفاس خوش اكنون تويي عطار ما
عاشقم اما نمي گويم كجا
بي خودم ليكن نمي دانم چرا
بي خودم زان مي كه آن را نيست جام
عاشقم جايي كه آنجا نيست جا
حبذا زان مي كه از يك جرعه ساخت
از وجود خويشتن فاني مرا
ساقيا يك جرعه ي ديگر ببخش
تا شوم فاني ز پندار فنا
چون ز پندار فنا فاني شوم
بر زنم سر از گريبان بقا
عشقبازم با تو فارغ آمده
بلكه من هم از تو بيرون روم
جامي آسا با نو بگذارم ترا
پشت درياها
خواهم انداخت به آب .
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه ي عشق
قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهى
و دل از آرزوي مرواريد،
هم چنان خواهم راند.
نه ه آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا – پرياني كه سر از آب به در مي آرند
و در آن تابش تنهايى ماهى گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.
هم چنان خواهم راند
هم چنان خواهم خواند
دور بايد شد دور.
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشارى يك خوشه انگور نبود.
هيچ آسسنه ي تالارى، سرخوشي ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتى، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
هم چنان خواهم خواند .
هم چنان خواهم راند .
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره ها رو به تجلى باز است.
بام ها جاى كبوترهايى، كه به فواره ى هوش بشرى مى نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه ى معرفتى است.
مردم شهر به يك چين و چنان مى نگرند
كه به شعله، به سك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مى شنود
و صداى پر مرغان اساطير مي آيد در باد.
پشت دريا شهرى است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه ى چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنى اند.
پشت درياها شهرى است !
قايقى بايد ساخت.
» حميد مصدق
تو به من خنديدى و نمي دانستى
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پى من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتى و هنوز
سالها هست كه در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تكراركنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما
سيب نداشت
***

ساعت گيج زمان در شب عمر
مى زند پي در پي زنگ .
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مى شود نقش به ديوار رگ هستى من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمى آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بى ثمر است.
و اگر مى خندم
خنده ام بيهوده است.
دنگ...، دنگ...
لحظه ها مى گريد .
آنچه بگذشت نمى آيد باز .
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است .
تند برمي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاى
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم
دنگ...،
فرصتى از كف رفت.
قصه اى گشت تمام .
لحظه بايد پى لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهانيده از انديشه ى من رشته ى حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.
پرده اى مى گذرد،
پرده اى مي آيد:
مي رود نقش پى نقش دگر،
رنگ مى لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ:
دنگ...، دنگ...،
دنگ...
***
دير گاهيست در اين تنهايى
رنگ خاموشى در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند ،
ليك پاهايم در قير شب است .
رخنه اى نيست در اين تاريكى :
در و ديوار بهم پيوسته .
سايه اى لغزد اگر روى زمين
نقش وهمى است زبندي رسته .
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است .
دست جادويى شب
در به روى من و غم مي بندد .
مي كنم هر چه تلاش،
او به من مى خندد .
نقش هايى كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندوه
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد وبا پنبه ز دود .
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشى در طرح لب است .
جنبشى نيست در اين خاموشى:
دست ها، پاها در قیر شب است .
***
به سراغ من اگر مي آييد
پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايى است
پشت هيچستان رگ هاى هوا پر قاصدهايى است.
كه خبر مى آرند از گل واشده ى دورترين بوته خاك.
روي شن ها هم نقش هاى سم اسبان سواران ظريفى ست كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رقتند
پشت هيچستان چتر خواهش باز است :
تا نسيم عتشى در بن برگى بدود
زنگ باران به صدا در مى آيد .
آدم اين جا تنهاست
و در اين تنهايى سايه نارونى تا ابديت جاريست
به سراغ من اگر مى آيد
نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد
چينى نازك تنهايى من .
***
